سایه 320
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:53
گرد و غبار رو از روی عکسش پاک کردم...محمد رضا میگفت: این کوچه دیگه بدون اون ارزشی نداره...دیدم راست میگه...دلم گرفت...با همه خداحافظی کردمپ.ن:آقا حاجی... خیلی دلتنگتم...
سایه 321
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:53
((الو... نمیدانم صدامه میشنوی یا نه؟ فقط گوش کن... اینجا همه چیز به هم ریخته. همه فکرا که میکردی درست بود. بابامون مرد. ناغافل دیدیم نبضش نمیزنه. ای باران خدا بند نمیاد کاکا... آب و لجن همه جا را گرفته. تا بالای سومین پله ایوان خانه. دو پله دیگه بیشتر باقی نمانده که به خانه برسه و پایین
سایه 322
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:53
دیگر تو را نمیبینمحتی تورا انکار هم نمیکنماما اشکی که در حال گونه ام را میسوزاندمسیر دور و درازی را نتشان میدهد که تو بخشی از آن بودی...
سایه 323
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:53
از میان این راهروهای تاریک و سرد، به حیاط بارانخورده و نخورده دانشگاه پای میگذارم. خیابان را از میان کسانی میگذرانم که آدم هستند و نیستند. خیابان پشت خیابان و کوچه پشت کوچه و رودخانه ای که دیگر رودخانه نیست. به خانه ای میرسم که چراغش روشن هست و نیست. کلید را به میان قفل می اندازم تا درب
سایه 324
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:53
تو خیانت پاک منی...پاک از خیال خیانت می اندازی ام.
سایه 325
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 5:53
گویی،خورشید هم خسته است...از نو شدن های بیهوده...
سایه 300/ پیش نویس داستان "من"
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
تقدیر این شد که سیصدمین سایه را در سیمین پاییز عمر درحالی بنگارم که به شدت حس میکنم دنیا عاقبت بر من چیره شده است. من خوبم. زنده ام. نفس میکشم. صبح ساعت 4:58 بیدار میشوم چراکه ساعتم 4:55 زنگ میزند. عادت کرده ام که سه دقیقه بعد بیدار شوم. اگر بشود صبحانه ای میخورم. معمولن گردو و عسل و چای. در هر صو...
سایه 301
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
دیشب خواب دیدم که مردم. نمیدونم چطور مرده بودم اما میدونستم که دیگه توی این دنیا نیستم. نمیدونستم توی بهشت هستم یا جهنم. دنیای من خاکستری بود. یه زمین لخت خاکستری، یه آسمون خاکستری و یه ساختمون که توی مه خاکستری چندان پیدا نبود. آدمهای زنده از کنار من رد میشدن اما مطمئن بودم که دنیای اونا خاکستری نی...
سایه 302
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
اصلن پاییز که میشود به گور پدرمان میخندیم اگر مصنوعی بخندیم...خسته ام.
سایه 303/ از عفیف آباد تا اوهام
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
دیروز خورشید پنهان شد وقتی پای به میان باغ عفیف آباد گذاشتیم. باد آمد و چندی بعد باران. لباسهای رسمیمان خیس شد. به چشمها که نگاه میکردم، دیدم که چند چشم هم غافلگیرانه تر شده بودند. نه از جنس تری لباسهایمان. گویی پاییز، دفتر دلمان را بختیاری گشوده بود تا همدیگر را بخوانیم. حدسم درست از آب در آمد وقتی...
سایه 304
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
چه درونم تنهاست...
سایه 305
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
سایه 306
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
ای شادی جان، سرو روان...
سایه 307
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
نمیکشم.
سایه 307/ از عفیف آباد تا اوهام 2
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
از چارچوب قدیمی درب چایخانه که گذشتم، باران در حفره چشمانم جمع شد و لبریز شدو جریان تند رودخانه ای از خاطرات مرا به جهتی کشاند که نمیدانستمش. در جستجوی سایه ها نگاهم به میان چمنزار دوید. دختری با پوست صدف گونه، دامن آبی رنگ خود را بر روی چمن سبز و تازه و مرطوب گسترانیده بود و همچون فرشتگان سفر رویای...
سایه 308/ فرزند کمتر، فرزند مجازی بیشتر
-
تاریخ: 1395/9/17 ساعت: 22:04
سر کلاس MCSA که بودم، به این فکر میکردم که یکی از روشهای کنترل جمعیت، افزایش میزان استفاده از تلفن همراه و شبکه مجازیه...البته به تازگی یکی از دوستان در تلاش ویژه ای سعی در افزایش جمعیت از همین طریق کرد... بر اساس اخرین خبرها و گزارش هوا شناسی، بین علما اختلافه...